مسافر تهران
اگر پیاده هم شده است سفر کن در ماندن می پوسی
قالب وبلاگ

نقد های مختلف و متناقضی که راجع به فیلم استرداد شنیده بودم ترغیبم کرد تا به تماشای فیلم بروم و واقعیت را با چشم های خودم ببینم. برای همین وقتی خبردار شدم در جلسه ای با حضور تهیه کننده و یکی از نویسندگان، فیلم قرار است نقد بشود مشتاقانه رفتم. گرفتن چند سیمرغ بلورین از جشنواره فیلم فجر نشان می دهد که با فیلمی معمولی روبرو نیستیم ولی چرا این فیلم آنقدر که باید و شاید مورد استقبال قرار نگرفت واقعا جای سوال دارد که البته جواب آن از دید تهیه کننده ی فیلم این بود که استرداد چند تا فیلم نامه نویس داشته و آقای غفاری قسمت های مورد پسند از هر یک از این فیلم نامه ها را به تصویر درآورده است!(آشپز که دو تا شد...)


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1 دی1392 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

وقتی سوار تاکسی شدم راننده با مسافر عقبی غرق صحبت بود. هر دو از کار و بی پولی و مشکلات دیگه می نالیدند. راننده که پسر جوانی بود می گفت: راضیم به یه لقمه نون حلالی که در میارم هرچند ربطی به رشته ام که مترجمی زبان بود نداره ولی خب بهتر از بیکاریه! تازه دوستم هم که پزشکی میخونه تو همین خط مشغوله!  یه مدت لیدر تور بودم ولی از اونجا زدم بیرون!بعد همین جور که داشت از توی آینه مسافر عقبی را نگاه می کرد پرسید: تو چرا برنمیگردی کشور خودتون؟ اگه فکر کردی اینجا بهت دختر میدن سخت در اشتباهی! مسافرعقبی که از لهجش معلوم بود افغانیه جواب داد: دختراشون ارزونی خودشون کی از اینا دختر خواست؟ یه کار به من بدن راضیم.  راننده خندید و گفت: خب این همه ساختون نیمه کاره برو سر یکیشون نکنه توقع داری کار دولتی بهت بدن؟!...


ادامه مطلب
[ جمعه 22 آذر1392 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

تو یکی از شب های محرم به پیشنهاد یکی از آشنایان به مجلس عزاداری ای نزدیک خونمون رفتم. بعد از طی کردن حدود سی چهل تا پله بالاخره به قسمت خانم ها رسیدم. دو اتاق کوچک و تودرتو بود که دور تا دور آن نشسته بودند و نزدیک در ورودی تونستم یه جای خالی پیدا کنم. سخنران داشت خطبه ای که امام سجاد(ع) در زمان اسارت در کاخ یزید فرموده بودند را شرح می داد که واقعا نکات جالبی داشت. داشتم از بین سروصدای جیغ و داد بچه ها و پچ پچ کردن خانم ها، سخنرانی را گوش می کردم که ...


ادامه مطلب
[ یکشنبه 26 آبان1392 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

امروز روز مهمی برای همه ی مردم ایران مخصوصا تهرانی ها بود چون مهمون های عزیزی داشتند که خیلی بهشون مدیون بودند. هر چند با حرف و شعار نمیشه ذره ای از این دین را جبران کرد و توی عمل معلوم میشه به قول معروف چند مرده حلاجیم؟ واقعا حس خوبیه وقتی اسم کوچتون مزین به نام یک شهیده، احساس امنیت و آرامش میکنی اینو چند روز پیش فهمیدم که توی یکی از محل های شمال شهر داشتم میرفتم و به اسم کوچه هاش که دقت کردم حروف الفبا بود و رنگ و بویی از شهدا نداشت.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 شهریور1392 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

در بین سر و صداهای همیشگی فروشنده ها توی مترو یکهو صدای ناله ی زن جوانی بلند شد که درخواست کمک از مردم می کرد. جوری آه و ناله می کرد که دل سنگ آب میشد و... بدون اینکه نگاهش کنم حدس زدم حتما طبق معمول یک زن جوان با یک بچه به بغل داره این صحبت ها را میکنه که چادری کهنه و پاره هم به سر داره! اینقدر این مورد توی مترو و خیابون تکرار شده بود که حدس زدنش سخت نبود! وقتی صاحب صدا از جلوم رد شد خیلی تعجب کردم چون خبری از چادر روی سرش نبود. توی دلم از این جهت که چادر را وسیله ی سواستفاده قرار نداده و حرمتش را حفظ کرده تحسینش کردم! کاش بعضی از هنرمندان هم ارزش چادر را می فهمیدند و ازش فقط برای نشون دادن خانم فقیر یا کلفت یا ملاقات زندانی و...استفاده نمی کردند!

[ سه شنبه 5 شهریور1392 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

بخاطر تعریف های زیادی که از فیلم "دهلیز" شنیده بودم و جوایزی که توی جشنواره گرفته بود و همچنین بخاطر کارگردان خوب این فیلم مشتاق بودم زودتر برای دیدنش به سینما برم که از قضا سپیده به پستم خورد. سالن دوی این سینما که محل اکران این فیلم بود، سالنی بود یه کم از سالن پذیرایی بزرگتر با یک ستون صندلی که فکر کنم از هشت تایی شروع میشد و نهایتا به یکی ختم میشد که اونم احتمالا مخصوص کسی بود که اومده بود مجردی فیلم ببینه !


برچسب‌ها: دهلیز, قصاص, شعیبی
ادامه مطلب
[ شنبه 26 مرداد1392 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

دوباره ۲۲ بهمن شد و مردم مثل همیشه با حضور با شکوهشون ترس و وحشت را تو دل دشمنان انداختند و با رهبر عزیزمون تجدید میثاق کردند.

با اینکه بیشتر از یکساعت از شروع راهپیمایی گذشته بود ولی مترو مملو از جمعیت بود. از همه قشر و همه سن و همه تیپ آدم اومده بودند. گفتیم از انقلاب شروع کنیم تا به آزادی برسیم ولی طبق معمول توی ازدحام جمعیت گیر افتادیم و نزدیک میدون آزادی متوقف شدیم. 


برچسب‌ها: 22بهمن, انقلاب, آزادی, راهپیمایی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 23 بهمن1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

خبردار شدم همایشی با عنوان جنگهای نامنظم و شهید چمران در تالار وزارت کشور برگزار میشه! با اینکه چند روزی بود بدجوری سرما خورده بودم و از فرط بیماری تو خونه افتاده بودم ولی به عشق شهید چمران از جام بلند شدم و راهی محل همایش شدم. چون تاحالا اونجا نرفته بودم یه کم سخت پیداش کردم البته نزدیکی های محل همایش از ازدیاد جمعیت میشد فهمید اینجاست. بیشتر افرادی که اومده بودن دعوتنامه داشتند و از خانواده های شهدا یا جانبازان بودند. البته افراد عادی که از طرف بسیج محله یا دیگر ارگان ها دعوت شده بودند هم کم نبودند. وارد تالار که شدم با جمعیت زیادی روبرو شدم که خیلی سردرگم بودند. یک سمت سالن که داشتند بسته های پذیرایی را میدادند ازدحام جمعیت زیادی بود که از خیر تغذیه گذشتم ولی پاکت حاوی کتاب چمران را دوست نداشتم از دست بدم...

 


ادامه مطلب
[ جمعه 6 بهمن1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

از موقعی که اومده بودیم تو این محله ی جدید خیلی مشتاق حضور در جلسه های اخلاق حاج آقا مجتبی تهرانی بودم. آخه تعریف جلساتشون را زیاد شنیده بودم. البته صحبت هاشون را کمابیش توسط سی دی هاشون گوش کرده بودم ولی خب شنیدن کجا و دیدن کجا! چهارشنبه شب ها در خیابان بهارستان جلسه داشتند که این اواخر به علت نامساعد بودن حالشون کمتر برگزار میشد! ولی توی همون جلسه ای که توی محرم پای صحبت هاشون بودم نفس حق را میشد فهمید و حرفی که به سادگی بیان میشد و بر دل می نشست...


ادامه مطلب
[ شنبه 16 دی1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

داشتم میرفتم خونه که یکهو یک صدایی شنیدم که میگفت:"پول شما را نمیخوام پولاتون حرومه و..." برگشتم طرف صدا، پیرمردی را دیدم که با سرووضع نامرتب کنار یک مغازه نشسته بود و این حرفها را میزد! از نگاهش فهمیدم با منه !!! نمیدونم چرا فکر کرده بود من ممکنه کمکش کنم که دست پیش را گرفته بود یکی نبود بهش بگه حالا کی خواست کمک کنه شاید هم این حرف ها را میزد که من تحریک بشم و از لجش هم شده کمکش کنم شایدم ... نمیدونم در هر صورت به کاهدون زده بود چون من اصلا کمک به این شیوه را نمی پسندم و اگه بخوام صدقه بدم از راه قانونیش اقدام می کنم (صندوق صدقات) . بعد از من هم چند تا خانم چادری رد شدن و به اونها هم همین را گفت خیلی کنجکاو بودم ببینم به همه همین جملات را میگه یا نه فقط پول بعضی ها را حروم میدونه! ولی نه وقت کافی داشتم و نه حوصله! خب اینم یه جور گدایی کردنه

پ ن : از همه دوستان بابت ننوشتن نقد فیلم "من مادر هستم" که قول داده بودم عذرخواهی میکنم به نظرم رسید ارزش نوشتن نداره و شاید حتی به نحوی ترویج افکار نادرست بشه وگرنه جلسه نقد این فیلم را با حضور آقایان جیرانی و فراستی و الله کرم و ...رفته بودم و میتونم مفصل راجع بهش توضیح بدم.

[ یکشنبه 10 دی1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

توی سایتها خونده بودم که فیلم "من مادر هستم" جنجال به پا کرده و قراره انصار حزب الله پرده ی سینما را پایین بکشند و دو سکانس پایانی فیلم عوض بشه و... این بود که تصمیم گرفتم تا ماجرا داغه برم فیلم را ببینم و موضع خودم را مشخص کنم.

به عقیده ی بنده این فیلم دقیقا رونوشتی از یک فیلم خارجیه که سانسور شده باشه و تنها چیزی که باعث میشه فکر کنی این فیلم ایرانیه مختصر پوشش روی سر خانم هاست! وگرنه فکر نمی کنم روابط نامشروع بین افراد، دوستی های دختر و پسر، خوردن شراب، کشیدن سیگار اونم بطور مداوم توسط مرد و زن و...هیچ کدوم تو فرهنگ ایرانی جایی داشته باشند!  البته نمیخوام بگم این چیزها اصلا تو جامعه ی ما وجود نداره ولی واقعا الان معضل خانواده های ایرانی اینه؟چند درصد از جامعه این سبک زندگی را دارن؟نشون دادن این روابط جز عادی شدن و رواج ابتذال نتیجه ی دیگه ای هم داره؟ در ضمن به نظرم اسم فیلم برای مادران ایرانی خیلی توهین آمیزه و زیباترین عنوان برای فیلم "لجنزار" است! در ادامه ماجرای فیلم را تعریف میکنم فقط به این دلیل که اصلا ارزش صرف وقت و هزینه نداره!


برچسب‌ها: فیلم, سبک زندگی, ابتذال, زن و شوهر, قصاص
ادامه مطلب
[ دوشنبه 20 آذر1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

وارد اتاق استادم که شدم دیدم ایستاده کنار پنجره و داره با تعجب بیرون را نگاه میکنه! با بیخیالی پرسیدم: استاد دعوا شده دوباره؟! با نارحتی آهی کشید و گفت: یه نفر از طبقه پنجم ساختمون روبرویی خودش را انداخته پایین!!! با عجله دویدم سمت پنجره و دیدم توی پیاده روی اونطرف خیابون جسد یه دختر جوون را که اگه خون های اطراف سرش نبود فکر میکردی همینطوری یکی غش کرده! مردم زیادی دورش جمع شده بودند و داشتند واقعه را تحلیل می کردند و طبق معمول چنین زمان هایی شایعه بود که ردوبدل میشد. یکی میگفت من دیدم تا پلیس اومد یه پسر فرار کرد یکی دیگه علت را هل دادن نفر دومی میدونست و...ناخودآگاه یاد صحبت های چند روز قبل مامانم افتادم که از خودکشی یکی از شاگردهای کلاسشون با قرص برنج برای ترسوندن خانوادش!!! میگفتن! نمیدونم چرا برای هیچ کدوم از اینها دلم نسوخت! شایدم چون خودکشی را دخالت تو کار خدا میدونم و یه جور از چاله تو چاه افتادن! نمیدونم شایدم این آدم ها که به قول خودشون به ته خط رسیدن بهونه ای برای زندگی نداشتند ولی این دلیل ها به قول معروف محکمه پسند نیست 

[ شنبه 20 آبان1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

با ذوق و شوق فراوان برای مطلع شدن از آخرین فناوری ها و دستاوردهای نانو به سمت نمایشگاه نانو در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی راه افتادم. راه واقعا طولانی و خسته کننده ای بود و نزدیک 2 ساعت طول کشید تا برسم! مکان واقعا بزرگی بود که چندین نمایشگاه را در خود جای داده بود که یکی از اونها نمایشگاه فناوری نانو بود. وقتی رسیدم نوای روح بخش اذان پخش میشد که ناخودآگاه منو به سمت مسجد زیبایی در اونجا کشوند که متأسفانه فوق العاده خلوت بود!!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه 23 مهر1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

برای اینکه هم دیداری تازه کنیم و هم حال و هوامون عوض بشه تصمیم گرفتیم با دوستان بریم سینما از اونجایی که تلویزیون مدام فیلم "کلاه قرمزی و بچه ننه" را تبلیغ می کرد و با توجه به اینکه پرفروش ترین فیلم شده بود!!! گفتیم حتما ارزش دیدن داره و بهتر از فیلم های دیگه است البته ذهنیتمون از فیلم قبلی کلاه قرمزی خوب بود و گفتیم حداقل ۲ ساعت فیلم شاد تماشا می کنیم


ادامه مطلب
[ یکشنبه 5 شهریور1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

رفته بودم اختتاميه همايش زنان و بيداري اسلامي. بعد از رد شدن از هفت خان رستم و گشتن و از زير گيت رد شدن و چند بار كارت دعوت را چك كردن و... بالاخره وارد سالن اصلي شدم كه مكان بزرگ و زيبايي بود البته غير از اين هم انتظار نمي رفت هرچي باشه برج ميلاده ديگه!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 مرداد1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

با دوستم رفته بودیم پارک شهر که دیدیم جمعیت زیادی همراه با یک عالمه خبرنگار و عکاس و چند تا روحانی ایستادند! کنجکاو شدیم ببینیم چه خبره؟! هر چی سعی کردیم یکی از این آدم ها را بشناسیم موفق نشدیم آخه اصولا کسی که با این همه هیأت همراه و بادی گارد حرکت میکنه باید آدم معروفی باشهنزدیک تر که رفتیم دیدیم نمایشگاهی زدن به اسم "شمیم انتظار" که این آقایون برای بازدید از این نمایشگاه اومده بودن! البته بعدا از خیرمقدمی که پشت بلندگو گفتن فهمیدیم ظاهرا رئیس میراث فرهنگی بین این افراده! و این سیل خبرنگار هم بخاطر اونه!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 تیر1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]
صبح زود با صدای جیغ یکی از بچه های اتاق کناری بیدار شدمکه سراسیمه و وحشت زده داشت منو صدا میکرد! چون دیشب طبق معمول دیر خوابیده بودم با بی میلی از جام بلند شدم و رفتم جلو ! بنده خدا خیلی ترسیده بود میگفت یک موش بزرگ وسط اتاقشون پیدا شده به اندازه ی گربه نمیدونم چرا نترسیدم شاید چون دیگه به این جونورهای سوسک و موش و... توی خوابگاه عادت کرده بودم شاید هم هنوز کامل بیدار نشده بودم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 14 تیر1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

دعوت شده بودم جشنواره ی نوش نیش که از طرف دانشگاه علوم پزشکی تهران با همکاری مرکز رشد استعدادهای درخشان و علوم پزشکی شهید بهشتی و ... برگزار شده بود. یکی از برنامه هاشون نمایش مستند "میراث آلبرتا" به کارگردانی حسین شمقدری بود که فراستی هم بعد از پخش فیلم اونو نقد کرد. جریان فیلم مربوط به فرار مغزها بود که رفتن نخبه ها و رتبه های اول تا دهم کنکور را نشون میداد که به قصد ادامه تحصیل به کشورهای اروپایی و آمریکا سفر میکردن ولی همونجا موندگار میشدند و دیگه به کشورشون برنمیگشتن. اکثریت این افراد دانشگاه شریف را برای دوره ی لیسانس انتخاب می کردن تا راحت تر بتونن برای ارشد و دکترا برن اونور! تا اواسط فیلم اینقدر از مزایا و امکانات اونور تعریف می کرد که واقعا آرزو می کردی ساکن اونجا می بودی ولی یکهو جو فیلم عوض می شد و سرنوشت این افراد را توی اون کشورها نشون می داد


ادامه مطلب
[ یکشنبه 21 خرداد1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]
با اینکه خیلی سعی کردم به موقع برسم ولی وقتی رسیدم که چند دقیقه ای از فیلم رفته بود . ماجرای فیلم مربوط به یک روز قبل از قبول قطعنامه بود توی یک بیمارستان صحرایی توی خرمشهر. بر خلاف بیشتر فیلم های جنگی که رزمنده های ما را بصورت اغراق آمیز قوی و روئین تن نشون میدادن و عراقی ها را یه مشت آدم چاق و بی عرضه که فقط می مردن و همیشه این سؤال واسم پیش میومد که این همه آدم پس برای چی شهید شدن؟ اینجا واقعا رزمنده ها زخمی و شهید میشدن و جنگ با کسی شوخی نداشت.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 خرداد1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]

امروز جلسه ی دفاعیه دکترای رئیس بسیجمون بود. با دوستان قرار گذاشته بودیم دسته گلی بخریم از طرف خواهران که انگیزه ای واسه ی آقایون شد که اصولا میخوان کم نیارن و تقریبا بعد از جلسه ی دفاع بالاخره سبد گل اونها هم رسید که انصافا دو برابر سبد گل ما بود! البته مهم نفس کاره و وقت انجام اون ! قرار بود جلسه رأس ساعت3 شروع بشه ولی از اونجا که اساتید اونقدر سرشون شلوغه که وقتی برای کارهای دانشجویان ندارن! اندک اندک در جلسه حضور پیداکردن و بالاخره جلسه با نیم ساعت تأخیر شروع شد! من که تا حالا توی جلسه ی دفاعیه دکتری اونم رشته ی ادبیات عرب شرکت نکرده بودم همه چی برام تازه گی داشت.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ ] [ ریحانه مظاهری ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام بنده کارشناسی ارشد فیزیک هستم و تصمیم گرفتم توی این مدتی که مهمون شهر تهرانم خاطرات تلخ و شیرینم را بنویسم.امیدوارم لذت ببرید.